برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
نمیدونم اشکهام رو باید کجا ببرم و دلم گرفته .
خدایا! لیاقت مجاور بودن رو نداشتم. نه؟
ولی کاش با اینجوری پرتم نمیکردی بیرون.
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
ما رفتیم مشهد و برگشتیم .. و روزهایی که مثل یه خواب شیرین بود!
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
سلام وبلاگ قشنگم :)
هزار ساله ننوشتم اینجا انگار.
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
تفاوت هاتون با همسرتون تفاوت میمونه، همش دنبال عوض کردنش نباشین، باهاش کنار بیاین، شاید از یه مسئله چالش برانگیز تبدیل به یه مسئله هیجان انگیز شد مثلا!
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
میگه بوی دهه شصت پیچیده
و من با خودم فکر میکنم شاید بتونیم یه دهه نود بسازیم دیدنی تر از دهه شصت و بعدها تاریخ از این دهه نود یادها کنه..
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
خبرِ آمدنت
میرود شهر به شهر ...
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
باید جزو نیازهای اولیه روحی و جسمیم سفر هم اضافه کنم.
واقعا اثر داره رو تغییر و تحول حالاتم..
روحم قشنگ مثل لباس خاکی ای میمونه که وقتی میندازمش تو ماشین لباسشوییای به نام سفر براق و تمیز و خوشبو میشه :)
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
انرژی ای که برای پنهان کردن یه موضوعی از عزیزمون صرف میکنیم خیلی خیلی بیشتر از انرژی ای هست که سختی گفتنش ازمون میگیره.
پ.ن: هر راست نشاید گفت. اما فکر میکنم بعضی چیزا رو الکی برا خودمون بزرگ میکنیم نگفتنش رو.
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
محبتای ما آدما اینجوریه که حجم عظیم محبتی که تو قلبمونه یدفه با دیدن یه کاری، یا فهمیدن یه موضوعی ممکنه همه ی همهش تبدیل بشه به تنفر،
حتی ممکنه حجم تنفره بیشتر از محبت قبلیه باشه .. یعنی "حسنات" میشن "سیئات"
چقدر خدا عجیب غریبه که "سیئات" رو به "حسنات" تبدیل میکنه..
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
وقتی قراره چند ساعت دیگه حسرت الانت رو بخوری پس سعی کن از الانت لذت ببری خب :/
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
احتمالا در شرف یک تصمیم گیری سخت بزرگ هستم. بیشتر سکوتم و فکر تا حرف. ممنون که برایم دعا میکنید.
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
خدای یونس باش برایم
گیر افتاده ام توی دل تاریکِ نهنگِ دنیا و نهنگِ خودم؛
"فاستجبنا" یت را در حقم اجابت کن
مومن نیستم اما به شیوه ای که مومنینت را نجات میدهی نجاتم بده!
خدای یونس شو برایم.
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی
کاش بدون اینکه مامان باباهامون بفهمن، ارزونترین و نزدیک ترین پرواز تهران به مشهد رو بگیره ، یه صبح تا شب بذارتم جلو پنجره فولاد رو به امام بگه : این خانومِ ما دلش گرفته، شاید شما فقط بتونی خوبش کنی.
بعد ما رو تنها بذاره با هم.. شب بیاد دنبالم که برگردیم تهران ببینه حالم خوبه.
برچسب:
نویسنده: کسری صالحی