پیلهی بدونِ در - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 17:59
نمیدونم آقای میم هنوز اینجا رو میخونه یا نه؟ یه حسی بهم میگه خیلی وقته نمیخونه چون وقتایی که میخوند بازتابش رو تو صحبتامون میداد و ازم سوال میپرسید. امیدوارم نخونه و من یکم راحت بنویسم. این روزا به صورت ناهشیار بیشتر دارم کارایی میکنمکه تاهلم رو فراموش کنم، تمرکزم اومده روی دخترِ خونه بودن و معلم و ...
خداروشکرت :) - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 17:59
بعد از مدتها اومدم به اینجا سر زدم و دیدم چقدر غم داره و چقدر آخرین پستش غم انگیزه. البته جرات نکردم کل پست رو بخونم. میدونم حرفای غمگین کنندهای زدم که یادآوریش ناراحتم میکنه. به هر حال اومدم بگم که ما حدود یه ماهه رفتیم سر خونه زندگی خودمون :) البته مثل آونگ در رفت و آمدیم بین قم و تهران. ولی همین ...
تهران حرم ندارد - تاریخ: 1401/4/1 ساعت: 17:59
نمیدونم اشکهام رو باید کجا ببرم و دلم گرفته . خدایا! لیاقت مجاور بودن رو نداشتم. نه؟ ولی کاش با اینجوری پرتم نمیکردی بیرون.
کرمت رو شکر - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:26
ما رفتیم مشهد و برگشتیم .. و روزهایی که مثل یه خواب شیرین بود!
دلم برات تنگ شده بود. - تاریخ: 1399/1/6 ساعت: 9:26
سلام وبلاگ قشنگم :) هزار ساله ننوشتم اینجا انگار.
پذیرش - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 11:51
تفاوت هاتون با همسرتون تفاوت میمونه، همش دنبال عوض کردنش نباشین، باهاش کنار بیاین، شاید از یه مسئله چالش برانگیز تبدیل به یه مسئله هیجان انگیز شد مثلا!
این فرجک القریب؟ - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 11:51
میگه بوی دهه شصت پیچیده و من با خودم فکر میکنم شاید بتونیم یه دهه نود بسازیم دیدنی تر از دهه شصت و بعدها تاریخ از این دهه نود یادها کنه..
چهارده دی ماه هشتادوهشت - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 11:51
خبرِ آمدنت میرود شهر به شهر ...
سفر بهانه دیدار و آشنایی ماست - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 11:51
باید جزو نیازهای اولیه روحی و جسمیم سفر هم اضافه کنم. واقعا اثر داره رو تغییر و تحول حالاتم.. روحم قشنگ مثل لباس خاکی ای میمونه که وقتی میندازمش تو ماشین لباسشوییای به نام سفر براق و تمیز و خوشبو میشه :)
نتایج تازهی عمر - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 11:51
انرژی ای که برای پنهان کردن یه موضوعی از عزیزمون صرف میکنیم خیلی خیلی بیشتر از انرژی ای هست که سختی گفتنش ازمون میگیره. پ.ن: هر راست نشاید گفت. اما فکر میکنم بعضی چیزا رو الکی برا خودمون بزرگ میکنیم نگفتنش رو.
چقدر بزرگی.. چقدر عجیبی.. - تاریخ: 1398/11/22 ساعت: 11:51
محبتای ما آدما اینجوریه که حجم عظیم محبتی که تو قلبمونه یدفه با دیدن یه کاری، یا فهمیدن یه موضوعی ممکنه همه ی همهش تبدیل بشه به تنفر، حتی ممکنه حجم تنفره بیشتر از محبت قبلیه باشه .. یعنی "حسنات" میشن "سیئات" چقدر خدا عجیب غریبه که "سیئات" رو به "حسنات" تبدیل میکنه..
تو را چه شده؟ - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:02
وقتی قراره چند ساعت دیگه حسرت الانت رو بخوری پس سعی کن از الانت لذت ببری خب :/
رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:02
احتمالا در شرف یک تصمیم گیری سخت بزرگ هستم. بیشتر سکوتم و فکر تا حرف. ممنون که برایم دعا میکنید.
سبحانک! انی کنت من الظالمین - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:02
خدای یونس باش برایم گیر افتاده ام توی دل تاریکِ نهنگِ دنیا و نهنگِ خودم؛ "فاستجبنا" یت را در حقم اجابت کن مومن نیستم اما به شیوه ای که مومنینت را نجات میدهی نجاتم بده! خدای یونس شو برایم.
ای حرمت ملجاء درماندگان - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:02
کاش بدون اینکه مامان باباهامون بفهمن، ارزونترین و نزدیک ترین پرواز تهران به مشهد رو بگیره ، یه صبح تا شب بذارتم جلو پنجره فولاد رو به امام بگه : این خانومِ ما دلش گرفته، شاید شما فقط بتونی خوبش کنی. بعد ما رو تنها بذاره با هم.. شب بیاد دنبالم که برگردیم تهران ببینه حالم خوبه.
به امید رفت و آمد بیشتر فرشته رزقرسان تو جامعه مون :) - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 17:02
از دیشب که تصمیم گرفتم یه سری از منابع ارشد رو بگیرم و امتحانی بخونم امسال همش نگاهم به گوشیمه که ببینم حقوقم رو کی میریزن ؟ یه حس چشم انتظاری عجیبیه. بعد هی با خودم فکر میکنم واقعا آدمهایی که همش چش
عند ربهم یرزقون - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:56
درسته نزدیک ترین مرگ به من مرگ بابابزرگم بود اما تکان دهنده ترین مرگ تا اینجای زندگی برام رفتن حسین علیمرادی بود، من دوست دارم بهش بگم شهید حسین علیمرادی.. از دیروز انگار طوری سیلی خورده تو گوشمون که نمیفهمیم چی داره میگذره!
اصلا تموم میشه؟ - تاریخ: 1398/9/14 ساعت: 16:56
اینکه از شنبه تا چهارشنبه سرم مثل کنار ضریح امام رضا (ع) شلوغه و پنجشنبه و جمعه هم شوهرم میاد و بازم سرم شلوغه احتمالا تدبیریه که خدا اندیشیده برای این روزهام. مگر نه حالم طوریه که هر لحظه تنها باشم غ
مار _ پونه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:57
برای من که آدم ماجراجوییم، اینکه در مقابل اولین بار دیدن بعضی آدما انقدر گارد دارم خیلی عجیبه! انگار هنوز ندیدمشون اما یه سری اشعه منفی به سمتم پرتاب میکنن :( + راستی یادم بمونه : لال شم اگه دیگه درباره اون آدم صحبت کنم. به من چه اصلا! :)
مناجات - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 15:57
خدایا کمکم کن معصومه گم نشه تو این شلوغ پلوغیای زندگی و یدفه به خودش بیاد وقتی یه آدم کاملا متفاوت شده!