آسمانِ آبیِ عمیق :)
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 22:27
زیر آسمون خدا دراز کشیدن و تو آسمون ها سیر کردن کار فوق العاده ایه! چه شب که ماه و ستاره ها معلومن، چه صبح که آبی آسمون و ابرا.. حتی ظهرم میشه به شرط اینکه آدم کور نشه :) آدم قشنگ حس تحت حکومت خدا بود
بال های مرئی
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 22:27
مامان میگه اگه به دستاش یه مبدل انرژی وصل کنیم، برقِ خونه با انرژی حاصل از حرکت دستاش تامین میشه :))) تولدش مبارک بشه برامون! هعی ..
من در پیِ خویشم
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 22:27
آن سان شده ام گم که به "من" دسترسی نیست!
تو خود حجابِ خودی دختر! از میان برخیز ..
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 22:27
فکر کنم فهمیدم چرا .. مشکلم با خودمه .. با گم بودن های خودم، با تکلیف نامشخصِ خودم، با سرگردانی خودم، با شک های فلسفی و ذهن پر از سوالِ خودم.. نه با هیچ آدمی، نه با هیچ شرایطی! مشکلِ من خودمه ..
فصل پیله تنی
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 22:27
خدایا! مثلِ هر بار که خودم رو گم کردم، که پریشان و حیران اومدم پیشت.. که هم خودمو بهم پس دادی، هم خودت رو بیشتر بهم شناسوندی و هم خودم رو نزدِ تو بالغ تر و بزرگ تر پیدا کردم.. این بار هم کمک کن دوباره خودم رو پیدا کنم، این بار محکم تر خودم رو بشناسم، محکم تر و بهتر و روشن تر.. که من اگه خودم رو بهتر...
مرسی که هستی :)
-
تاریخ: 1397/9/28 ساعت: 22:27
ما ودَّعَکَ ربّک و ما قَلی ما ودَّعَکَ ربّک و ما قَلی ما ودَّعَکَ ربّک و ما قَلی ما ودَّعَکَ ربّک و ما قَلی ما ودَّعَکَ ربّک و ما قَلی ما ودَّعَکَ ربّک و ما قَلی ما ودَّعَکَ ربّک و ما قَلی ما ودَّعَکَ ربّک و ما قَلی ما ودَّعَکَ ربّک و ما قَلی ما ودَّعَکَ ربّک و ما قَلی
ای کنج عزلت گزیده!
-
تاریخ: 1397/2/6 ساعت: 20:37
اصلا انقدر عزیزی که دور بودن یا حرف نزدنمون هم باعث کم شدن ارادت و محبتم بهت نمیشه! چه بسا عزیز تر میشی برام هر روز!
چه شب عید جذابی شد!
-
تاریخ: 1397/2/6 ساعت: 20:37
گفت: از جلو هر مدرسه ای که رد میشم گریه م میگیره، آخه آدم باید با بغضی که میاد تو گلوش و کمتر از یه قدم با ترکیدن فاصله داره چکار کنه؟ + گریه م گرفت براش!
دوست نداشتنی بودن!
-
تاریخ: 1397/2/6 ساعت: 20:37
من هیچ وقت دوست نداشتم کسی دوستم داشته باشه، از اون فاجعه تر دل بسته بشه یا درگیر یه احساس عمیق.. یه احساس زجرآور و آزاردهنده ای داره که همیشه فراری بودم ازش.. نمیدونم چقدر رفتارهام درست بوده یا غلط.. قطعا من هم خیلی خیلی اشتباه داشتم، ولی مطمئنم و یقین دارم هیچ وقت برای کسی رنج و عذاب نخواستم، نخوا...
باید درید جامه ی پرهیز در بهار
-
تاریخ: 1397/2/6 ساعت: 20:37
+ یه چیزی میپوشیدی رو مانتوت، سرده، سرما میخوری! _ از بادِ نوبهار _حدیث است_ تن مپوش! + هه! ببینم وقتی رفتی زیر سرم بازم شعر میخونی یا نه؟ :)
دنبال کنندگان خاموش
-
تاریخ: 1397/2/6 ساعت: 20:37
خیلی قابلیت بدیه این دنبال کردن خاموش! آدم حس این رو داره که یه نفر داره نگاهش میکنه اما نمیدونه کیه.. سنگینی نگاه هست اما معلوم نیست سنگینی نگاهِ کیه! دست و دل آدم به نوشتن نمیره! + دلم نمیخواد هیچ گونه آشنایی _فعلا_ نوشته هامو بخونه ، هر گونه آشنایی.. نخونید لطفا! یا اعلام کنید که آشنایید و میخونی...
قرینِ رحمت!
-
تاریخ: 1396/10/12 ساعت: 13:39
وقتی بابابزرگ فوت شد هیچ پیام تسلیتی خاطر من را تسلی نداد، هیچ کس برای تسلیت گفتن ذره ای خلاقیت از خودش به خرج نمیداد، دیالوگ ها تکراری بود و جماعت عزادار و جماعت شرکت کننده طوطی وار آنها را تکرار میکردند. راستش من هم هیچ وقت در تسلیت گفتن آدم خوبی نبودم، همیشه به این فکر میکردم گیرم که بگویم " تسلی...
چی میشه که آدما میتونن انقدر ترسناک بشن؟
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:50
دقیقا بفرمایید که به کجا بَرَم شکایت؟ به که گویم این حکایت؟ + باید کم کم بنویسمش تا خلاص بشم ازین حجم فکر ..
دلم در حسرتِ پرواز پوسید
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:50
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
دارالغرور*
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:50
عاقبتِ همه ی اشک هایی که انسان سر قبری خالی میریزد همین است، یک پوچی عظیم که بهترین اسمش شاید این باشد: خُسران! میخواستم بگویم که.. نگذار تکرار شود، حالا این چند روز که گذشت اما حواست باشد که آن روز بزرگ که همه چیییز از روز هم روشن تر میشود مثل امروز انگشت حسرت به دهان نگیری و نگویی "بخاطر هیچ و پوچ...
روز سوم
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:50
ساعت یک و چهل و شش دقیقه بامداد صدایم زد " خانومِ میم! بیداری؟"بی قرار بود و پریشان، از خودش گله داشت، از کارهایش پشیمان بود، نمیدانم چه کارهایی اما پشیمان بود و روی بازگشت نداشت، برایش از "سفینه النجاه " نوشتم، از "حر ابن یزید ریاحی" ، از "یُبدِّل السیئات بالحسنات"..هر چیز امیدوارانه ای به ذهنم خطو...
سرم را چسباندم به ضریح و زیر لب گفتم:
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:50
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید: <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
روز چهارم
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:50
میترسم، میترسم یک آدم نسبتا معروف مذهبی بشوم، انقدری که کتاب هایم به چاپ سوم_چهارم برسند و مثلا هزار نفر خواننده ثابت داشته باشم که از حرف هایم اثر میگیرند،آن وقت یک هو تغییر فاز بدهم یا یک فضاحت اخلاقی به بار بیاورم، آن وقت حس آدم ها به حرف های خوبی که زده ام چه میشود؟در جامعه ای که عمده مردم "نگاه...
آرزوهای عزیز
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:50
یه روز انقدر پولدار میشوم که همه سفرنامه های منصور ضابطیان را میخرم و برای اولین بار از فروشنده ی شهر کتاب پلاستیک میگیرم چون همه اش در کیفم جا نمیشود:)
رفیقِ غایبِ کلاسِ رفاقت!
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 17:50
توی گوشی ام یک مخاطب دارم به نام "تو تار و پود مرا بلدی" که هیچ شماره ای کنار اسمش نیست، یعنی در این نوزده سال و اندی زندگی هیچ آدمی را نداشته ام که بتوانم در وصفش بگویم "تو تار و پودِ مرا بلدی!"اما یک امید هر چند واهی ته دلم را روشن نگه داشته که یک روزی سر و کله اش از یک جایی پیدا خواهد شد، شاید با...